سلام، اول ازت معذرت می خوام به خاطر این که به جای این که مثل بقیه بندگانت ازت بترسم، دوست دارم. اگه معبود و مقصود تویی... ترس تو این راه معنی نداره. می بخشی که می خوام اول نامه رو با گله و شکایت شروع کنم، اما اجازه بده یکم سبک شم آخه خیلی دلم پر! خیلی وقتا دلم ازت گرفت، بعضی وقتا دلم شکست و چشام خیس شد، دوست داشتم تو اون لحظات پیشم بودی و بهم دلداری می دادی. خیلی وقتا، فریادی خاموش تر از هر صدایی تو وجودم بود، اما انگار صداش اون قدر رسا نبود که بتونی بشنوی، شایدم من از تو دور بودم و وجود بی ارزشم توانایی درک بزرگی تو رو نداشت... همیشه هر موقع که می خواستم نامه ای واست بنویسم و حرفای دلتنگیمو توش بنویسم یا کاری واسم پیش میومد و یا حوصله نداشتم ولی امروز دیگه فرق میکنه یعنی با همه ی روزا فرق داره ها!می دونی چرا؟آخه حسابی دلم پر...از همه...از خودم...از خدای خودم که هیچ چیزش بی حکمت نیست...اطرافیانم...دنیا و هزار تا چیز دیگه... الان که دارم این نامه رو برات می نویسم، فکر می کنم فاصله مون کمتر شده، چون که می تونم حضور تو رو حس کنم... شاید دلیلش این سکوت دوست داشتنی شب آخه شبها رو خیلی دوست دارم، زمانی که خیلی از بنده هات، خوب و بد، توی خواب هستن و تو سرت خلوت شده. نمی دونم از کجا شروع کنم، دلم خیلی دوست داره حرف بزنه، اما عقلم با فیلتر کردن خیلی از حرفا و دادن رنگ و بوی منطق بهشون، ارزش اونا رو کم می کنه... دوست ندارم وقتی با تو حرف می زنم، چیزی از صداقت حرفام کم بشه و رنگ و بوی این دنیا رو بگیره چون امروزه همه به فکر خودشون هستن و هیچکی دلش واسه دیگری نمی سوزه ! راستش، الان چند وقتی هست که تنها شدم، یعنی فکر می کنم خیلی از بقیه دور شدم و با اونا فرق دارم. نه این که از اونا بهتر یا بدتر باشم یا چیز خاصی نسبت به اونا داشته باشم،نه، اما انگار حرفا و کارام براشون بیگانه شده. به نظرم اونا هم همین فکر رو راجب من دارن، چون دیگه مدتی که توی جمع اونا جایی ندارم،همش گوشه گیر شدم،حوصله حرف زدن رو ندارم و همیشه بین اطرافیانم انگار که غریبه ام. اما شنیدم که همه پیش تو جا دارن و می تونن بیان اونجا. خوبه که حداقل وقتی با تو حرف می زنم، نیاز نیست نقش بازی کنم و دروغ بگم(البته الان دیگه کار همه همین شده که یا دوروغ میگن و یا اینکه واسه همدیگه نقش بازی میکنن). می دونم از هر چی که تو دلم هست خبر داری، پس حرفامو می فهمی، منم این طوری می تونم خیلی راحت تر باهات حرف بزنم. می دونی چیه؟ تو خودت گفتی که با هم دیگه رو راست باشیم و صادق، منم خواستم همین کار رو بکنم، اما انگار برای بقیه باورپذیر نبود و منو رها کردن. شاید راه اشتباه رفتم... شاید خیلی تند رفتم...و شاید هم خیلی زود باور کردمو بیخیال همه چیز شدم.....نمی دونم... می شه دوباره شروع کرد؟ فقط این دفعه راه و چاه رو بهم نشون بده. می دونم اون قدر بزرگ هستی که یک بار دیگه بهم فرصت بدی تا امتحان کنم، اما... یعنی دل بنده هاتم اون قدر بزرگ هست که همه چیز رو فراموش کنه و از اول شروع کنه؟ یعنی می شه دوباره برگردیم به خونه اول؟ فقط اگه این دفعه هم می خوای وسط راه از اون امتحانای سختت بگیری، همین الان بگو... چون که دیگه این دل کوچیک من طاقت این چیزا رو نداره... شایدم باید از همین جایی که هستم ادامه بدم... تجربیات گذشته رو با خودم همراه کنم و از همین جا دوباره شروع کنم. اما چه جوری؟ چکار باید بکنم؟ دوست دارم اول همه کینه و کدورت ها رو از بین ببرم... البته همش که ممکن نیست... ولی می شه اکثرشو درست کرد. می دونم بعضی ها ظرفیت شو دارن، پس در اولین فرصت باهاشون حرف می زنم... تا دیگه چیزی تو دلم نمونه. من هر کس که بهم بدی کرد رو همین الان می بخشم... اما نمی دونم بقیه هم منو می بخشن...؟یا اصلاً این حرفارو می شنون؟ من به خیلی ها بدی کردم... کاش اون قدر بزرگ باشن که اونام منو ببخشن.من که بخشیدم حالا نوبت اونایی هستش که از من دلخورن!باشه؟ببخشید!! خدایا، نامه رو برای تو نوشتم، اما همش از خودم گفتم... ببخشید دیگه... شاید چون یک انسان هستم و انسانم یک موجود خودخواه. از همین الان فصل جدید زندگی رو شروع می کنم... اگه این دفعه هم شکست خوردم... نمی دونم، نمی خوام بهش فکر کنم... فقط بهم کمک کن. مامور دفن اي كسي كه مامور دفن من هستي : به حرف من گوش كن...... دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم. چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم . قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:54 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:50 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:49 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:48 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:48 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت. هر کسی غصۀ آنرا که چه میکرد نداشت. چشمۀ سادگی از لطف خدا می جوشید. خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت. هيچکس نميتونه به دلش ياد بده که نشکنه!
ولي حداقل من يادش دادم که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني را که شکسته نبره
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:47 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

شاید آن روز که سهراب نوشت: تا شقایق هست زندگی باید کرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت ولی اکنون بايد اين جور نوشت:هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچک و ياس زندگي اجباريست زندگي باید کرد...........
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:46 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

در اتاقی که به اندازه يک تنهايست
دل من ِ که به اندازه يک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زيبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها................................... که به اندازه يک پنجره می خوانند آه........................سهم من این است !!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:46 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

اگر از حالم بپرسی گوییم که :
هی حالمان بدنیست غم کم می خوریم کم که نه ! هر روز کم کم می خوریم . آب می خواهم! سرابم می دهند.عشق می ورزم عذابم می دهند. آفتاب !!!!خنجری برقلب بیمارم زدند ِ بی گناهی بودم ودارم زدند. دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم ِ نامردمی پشتم شکست . سنگ را بستند و سگ آزاد شد ِ یک شبه بیداد آمده وداد شد . عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه ای بر ریشه ی اندیشه ام.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:45 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنوسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا شکسته بود برسنگ قبرمن بنویسید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود برسنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر ، تیشه دسته بود برسنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:44 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

ای وای ، در این دار فنا خستگی ما چیزی نبود ، جز غم دلبستگی ما
چون ساعت رفتن برسد ، الفت هستی صد پاره شود ، با همه پیوستگی ما ما جمله ، اسیران من و مائی خویشیم اینجا ست ، همان علت صد دستگی ما افسوس ، که با قید تعلق خبری نیست زآزادگی مطلق و وارستگی ما نیک و بد تقدیر ، که تغییر پذیر است تعبیر شود، پستی و برجستگی ما این عقربه تند زمان است ، که خندد بر راه دراز و قدم آهستگی ما در عین جوانی ، بشگفتند یکایک پیران جهان ز بشکستگی ما _ دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز همه خفتن به غیر از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه دیوانه در از است هنوز گرچه بیگانه زخود گفتم دیوانه دل چاره عاشق کش بیگانه نواز است هنوز _![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:43 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|

وقتی آسمون ، چمدون نارجی اش را بدست می گیره
دلمون می گیره ......................... وقتی دلمون گرفت گرفت گرفت می دونیم وقت رفتنه ........................ و می ریم بخاطر اونکه همه چیزهای عزیز تر باید بمانند همیشه کسی می رود تا چیزی بماند کسی می رود تا زندگی رنگ و طعم چای مانده بدون قند !!! بدهد ____ تلخ ، سوخته اما عزیز دل ! من درد تو را آسان از دست ندهم دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم که این درد به هزاران درمان ندهم _ تقدیم به کسانی که به هیچ جرمی آهسته تر از یاس به خواب رفته اند. امشب باران به میهمانی چشمانم آمده است. خسته ام از همه کس و از همه چیز حتی از![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:41 PM توسط پسر تنها.حمیدرضا
|
